پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب شعر

کاش در پهنه ی این فتنه که نامش عمر است

20 فروردین 1390 یکی از همکاران دانشگاهی در پاسخ به فیلتر شدن گذر عمر شعری از ارفع کرمانی را برای ام فرستاده که خواندنی است: کاش در رهگذر آینه ها سنگ نبود و رگ عاطفه ها بستر نیرنگ نبود کاش بین دل ما و تو نفس گم میشد پای این فاصله سائیده به فرسنگ نبود کاش آویز ترازوی عدالت روزی پاره می گشت و به میخ ستم آونگ نبود کاش در حنجره ها جرات فریادی بود حلق فریاد گر داد چنین تنگ نبود کاش در ذائقه ذهن شماتتکاران زخم تهمت به گلوگاه شرف ننگ نبود کاش در پهنه ی این فتنه که نامش عمر است گذر عمر!! دست کم دور و بر عشق دگر رنگ نبود کاش در لحظه اشراق و چراغانی دل سینه یعنی افق عشق پر از زنگ نبود کاش این بغض ترک خورده من یعنی اشک در سراشیب رهایی قدمش لنگ نبود کاش اندازه یک دست کشیدن ارفع شانه زخمی ما سنگر هر سنگ نبود

شادی گم شده است

21 اردیبهشت 1389 شعری به یاد ماندنی از استاد شفیعی کدکنی: طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست با چشم های روشنِ براق با گیسویی بلند به بالای آرزو هرکس از او نشانی دارد ما را کند خبر این هم نشان ما : یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر ( شفیعی کدکنی )

بایزید بسطامی

9 اردیبهشت 1389 همسرم می گفت بیماری داشته که وقتی اسم او را سؤال کرده تا برایش نسخه بنویسد، از این که توانسته نام اش را که پسوند بسطامی داشته درست نگارش کند، تعجب کرده و گفته بسیاری از کسان و حتی بعضی از استادان اش، نام او را درست تلفظ نمی کنند و اشتباه می نویسند. به نظرم این حادثه نمونه ای از شکافی است بین نه تنها نسل جوان، بلکه میان سالان کشورمان، با فرهنگ و هویت ملی شان. بسیاری از ما با مفاخر کشورمان آشنا نبوده و اگر آشناایم، به آن ها افتخار نمی کنیم. خرج های کلان می کنیم برای این که در یک شب نشینی فخر بفروشیم که بله، ما خارج بوده ایم و مثلاً در تایلند و یا مالزی یا ترکیه و یا بدتر از همه!! در دبی، چنین بود و چنان! اما برای دیدن هزاران هزار گوهر بی همتای این مرز بوم، وقت صرف نمی کنیم و برای مان بود و نبودشان یکسان است. یکی از این ها هم بایزدید بسطامی است. ایام تعطیلات سال جدید فرصتی دست داد تا توقفی در بسطام داشته باشم. شهری کوچک، چسبیده به شاهرود. در خیابان اصلی آن مجموعۀ مربوط به بایزید بسطامی کاملاً مشخص است. مسجد بایزید، گنبد غازان خان، آرمگاه آل کرت، آرمگاه گمنام و برج کاشانه و...

دل آزاری دیگران

9 اردیبهشت 1389 به جان زنده دلان سعدیا ملک وجود نیرزد آن که دلی را زخود بیازاری